تبليغاتX
شیوانا

شیوانا

حکایات آموزنده

 

  به نام آنكه فكرم به منتهای جمال و کمالش نمی رسد

سلام دوستای گلم طاعاتتون قبول حق

آمدم بگم یه طرحیو مدت یه ساله به همه دوستان و آشنایان و ...گفتم دیدم مناسب این ماه بین دوستای گلمم باز بگم واون اینه:

هر شب ساعت 10/30 یه گوشه خلوت کنید با وضو بهتره با خدا حرف بزنید و دعا کنید و شکر و...البته در اول و آخرش برای سلامتی و فرج آقا امام زمان 14 صلوات بفرستید و همه اونایی که اون لحظه دستاشون روو به آسمونه دعا کنید به این میگن دعای دسته جمعی که خیلی زود حاجت ها براورده میشه تا الان خیلی ها لطف داشتنو این طرحی که از طرف خدا وسیله رواجشم را انجام میدن به این جمع بپیوندید

راستی حاجاتی دارم این برادر کوچکتان را فراموش نکنید

بهترین هارو برایتان از پروردگارم خواهانم

5lxp2b.gif

از عرش صدای ربنا می آید

آوای خوش خدا خدا می آید

فریاد که درهای بهشت باز کنید

مهمان خدا سوی خدا می آید

 

الهی العفو

الهی العفو

الهی العفو

 اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن هدی لناس وبینات من الهدی والفرقان ...

 

 

اللهم  عجل  لولیک  الفرج

 

آمین

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:45 توسط سید رضا غفوری| |

شیوانا به همراه چند تن از شاگردان از شهری عبور می کرد. در حین عبور متوجه شدند که با وجودی که افراد ثروتمند در شهر زیاد بودند اما تعداد افراد فقیر و نیازمند نیز در آن بسیار زیاد بود و تمام کوچه ها و محله های شهر پر از آدم های فقیری بود که در شرایط بسیار سختی زندگی می کردند. شیوانا به همراهانش گفت:"    ......                                                   


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:20 توسط سید رضا غفوری| |

عقاب وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق می‌نشیند!

می‌دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید!

عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید و اجازه می‌دهد ‌باد، او را با خود بلند کند.

به محض این‌که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب‌می‌شود. او آن‌قدر با کمک باد مخالف، اوج‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آن‌گاه با چرخش خود به‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، مأوا می‌گزیند.

خوب به شیوه‌ی عقاب برای بالا......



:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:45 توسط سید رضا غفوری| |

روح و روان انسـان به صـورتی اسـت که هیچگاه به ظرفیت

کامل و نهایی خود نمی رسد. شکــی نیست که خیلی از
افراد برای رشد و پیشرفت خود تلاش بسـیار مـی کنند، تا
حدی که به مرز ممکن برای رشد و توسعه انسانی دسـت
می یابند. این افراد مطمئناً همیشه در فکر این هستند که
چه تلاشهایی میتوانند برای رسیدن به حد نهایــی خود تا
زمان مرگشان به کار گیرند.                                                                
امـا متـاسفانه بـرای اکثریت افراد رشد توان و ظرفیت فردی
بسیار محدود است.یک فرد بااستعداد و باهوش، اما تنبل،
ممکن است از خیلی از همتایان خود با استعداد و توانایی
های پایین تر اما پرتلاش تر عقب بماند.
ایـن فقدان انـگیزه ...


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 17:27 توسط سید رضا غفوری| |

مردی کنار مزرعه ای روی خاک نشسته و زانوی غم به بغل گرفته و ناامیدانه جاده را نگاه می کرد. شیوانا از آن نزدیکی عبور می کرد. به مرد که رسید متوجه اندوهش شد. کنارش نشست و آهسته سر صحبت را باز کرد و از او علت ناراحتی اش را پرسید.

مرد آهی کشید و گفت: "...                                       

                        


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:55 توسط سید رضا غفوری| |

هرچیزی برای اینکه بتواند بقاء داشته باشد و به زندگی ادامه دهد به انرژی نیاز دارد. این قانون شامل رفتار و کردار ما هم می شود. البته انرژیها همیشه باعث بقاء نمی شوند و بعضی از آنها بازدارنده هستند و مانند ترمز اتومبیل عمل می کنند.

  اگر به کارهایمان انرژی مثبت دهیم به آنها سوخت رسانده ایم و موجب ادامه حرکت آنها می شویم، اما اگر...


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:45 توسط سید رضا غفوری| |

یک روز بارانی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و...


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:41 توسط سید رضا غفوری| |

درد احساسی را می توان به عنوان غم و اندوهی سوزناک توصیف کرد که نشات گرفته از تجربیات تلخ و دردناک عاطفی باشد (مانند از دست دادن عزیزان) و می تواند از مواردی نظیر افسردگی، اضطراب، ناامیدی، ترس، و احساس گناه ریشه بگیرد. در این حالت اگر شخص مرتباً به وقایع تلخ گذشته رجوع کند و آنها را همواره در ذهن خود مرور نماید شرایط او از آنچه که هست هم بدتر می شود. زمانیکه دردهای احساسی این قدرت را پیدا کنند که بر روی حالات درونی، ارتباطات، و حتی زندگی شخصی و حرفه ای قربانی اثر بگذارند، آنوقت ذهن او را فلج ساخته و توانایی انجام هر گونه کاری را از او سلب می نمایند.

چه چیز سبب ایجاد دردهای احساسی می شود؟

نحوه از بین بردن دردهای احساسی

سایر اطلاعات در مورد درد احساسی

نکاتی در مورد کنترل و اداره دردهای احساسی...


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:3 توسط سید رضا غفوری| |

مرد ثروتمندی شیفته زن فقیری شده بود و با هزار زحمت و دردسر و با وجود مخالفت شدید اعضای فامیل ، سرانجام موفق شده بود با آن زن ازدواج کند. روزی                                         


شیوانا از مقابل مزرعه آن مرد عبور می کرد . تعدادی از فامیل های مرد ثروتمند در کنار شیوانا راه می رفتند . یکی از آن ها ...


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:58 توسط سید رضا غفوری| |

 
*****

به تصویر زیر نگاه کنید. سمت راستی عصبانی است. وقتی دومتر از تصویر دور می شوی می بینی سمت چپی عصبانی  و سمت راستی طبیعی می شود. این یعنی همیشه نباید به قضاوت های چشم تکیه کرد. گاهی مواقع باید کمی از صحنه فاصله گرفت و از فاصله دورتر و از زوایه بازتری به موضوع نگریست. آنگاه خواهیم دید که خیلی مواقع به گونه ای دیگر قضاوت خواهیم کرد!

   

****

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:2 توسط سید رضا غفوری| |

سلااااااااااااااام

           

آب دستتونه (هر کار دارید) بذارید زمین بیاید ادامه مطلبو بخونید سال جدید میخوام به یاری خدا یه کارایی بکنیم در این وب


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 1:0 توسط سید رضا غفوری| |

If you think you are beaten, you are,
If you think you dare not, you don't,
If you'd like to win, but think you can't,
It's almost certain you won't.
 

برطبق قانون جذب:

اگر فکر می کنی شکست می خوری، پس شکست می خوری

اگر فکر می کنی جراتش را نداری، پس نداری

اگر دوست داری برنده شوی ، اما فکر می کنی که نمی توانی

تقریبا به یقین برنده نخواهی شد.

www.forwards4all.com

If you think you'll lose, you're lost,
For out in the world we find,
Success begins with fellow's will,
It's all in the state of mind.

بر طبق قانون جذب:

 اگر فکر می کنی همه چیز را از دست خواهی داد، پس از دست خواهی داد
برای هر چیزی که در دنیای بیرون با آن روبرو می شویم

موفقیت از اشتیاق درونی ما  شروع می شود

و همه چیز بستگی به حالت ذهنی ما دارد.
www.forwards4all.com

If you think you are outclassed, you are,
You've got to think high to rise.
You've got to be sure of yourself before,
You can ever win a prize.

برطبق قانون جذب:

اگر فکر می کنی قدیمی و بدردنخور و از رده خارج هستی ، همینطور است

برای اینکه صعود کنی باید متعالی و بزرگ بیاندیشی

باید اول خودت به لیاقت خودت در برنده شدن اطمینان یابی

تا بتوانی جایزه ای را برنده شوی


www.forwards4all.com

Life's battles don't always go
To the stronger or faster man,
But sooner or later, the person who wins,
Is the one who thinks he can!

بر طبق قانون جذب:

نبرد زندگی همیشه به نفع قوی ترها یا سریع تر ها نیست

اما دیر یا زود انسانی  حق برنده شدن دارد

کسی است که فکر می کند می تواند برنده شود.

www.forwards4all.com

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:19 توسط سید رضا غفوری| |

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.

زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!

او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.

شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :

هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد.


نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:55 توسط سید رضا غفوری| |
خواستنی بودن رازی ندارد. بدون اینکه در مورد دیگران قضاوت کنی به آنها نگاه کن.دنیا را همانگونه که هست ببین

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:53 توسط سید رضا غفوری|
(داستانی واقعی/نخوانی از دستت رفته)
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين...                 

:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:46 توسط سید رضا غفوری| |